www.AzitaGhahreman.com

 Swdeish اشعار عکس  نقاشی   تماس   نوشته ها  نقدآثار   کتابها   داستان     صفحه ی اول         

 

            آزیتا قهرمان

پست مدرن شدن

 

زمانی که ده ساله بودم پدرم دفتر مرا خواند و تنبیهم کرد . بعد ها دوست پسرم آنها را می خواند تا رد عشق های گذشته ام را پیدا کند . شوهرم به دنبال خیانت کلمات را بو می کشید . پسرم که نه ساله شد ، دفتر خاطراتم را خواند و با تعجب نگاهم کرد . دخترم آنها را خواند تا بفهمد اورابیشتر دوست دارم یا برادرش را .... بعد ها ، روزی که خواستم کتابم را چاپ کنم مامور معذوری زیر بعضی قسمت ها خطی قرمز کشید و ابرویش را بالا انداخت . تمرین کردم جوری بنویسم که دیگران مچم را نگیرند ! نوشتم و نوشتم و نوشتم و آنقدر مهارت پیدا کردم که صاحب سبک شدم تا جایی که دیگر هیچ کس نمی تواند قفل رمز کلمات و جمله هایم را بشکند ! حتی خودم

 

 

بازگشت به فهرست داستانها

 INDEX