www.AzitaGhahreman.com

 Swdeish اشعار عکس  نقاشی   تماس   نوشته ها  نقدآثار   کتابها   داستان     صفحه ی اول         

 

            آزیتا قهرمان

 

 تدفین ژنرال

 

ژنرال و سط اتاق راه می رفت و دفتر  شعرها را مچاله در هوا تکان می داد

با این کم کاری ، واقعا متاسفم

کم کاری ؟

بله از فضای شعر ها پیداست، سرتون کجا گرمه

کجا؟

کت نظامی شو در آوردم و یک شندر بی پاگون وستاره تنش کردم

جوانک مو دراز ی که با هم تر جمه می کنید ، در شان شماست ؟

کی؟

یک چشم بند چرم بستم ، رو یک چشمش

یا همین زنجیری که بستین به دور مچ پایتان ! این شال نارنجی گل گل

یک پای چوبی براش گذاشتم و عصا رو دادم زیر بغلش

فکر کردین با شب شعر رفتن و جلوه گری ، شاعرید ! ......هه هه

صدای لنگیدنش تق و تق توی اتاق می پیچید ،یک طوطی زپرتی رو گذاشتم رو شونه اش

پر چم سیاه دزد های دریایی در باد می لرزید . ازلبه ی کشتی خم شد ه بود تا سیگار ی دود کنه

فقط کافی بود ، هلش بدم ،همین کارم کردم . صدای جیغش می آمد

کوسه ها بلا فاصله دورش رو گرفتن . باقی چایی مو سر کشیدم ، دفتر شعرم رو از کف اتاق برداشتم ، شالم رو سر کردم و زدم بیرون

 

 

 

بازگشت به فهرست داستانها

 INDEX