|
آزیتا قهرمان
تدفین ژنرال
ژنرال و سط اتاق راه می رفت و دفتر شعرها را مچاله در هوا تکان می داد با این کم کاری ، واقعا متاسفم کم کاری ؟ بله از فضای شعر ها پیداست، سرتون کجا گرمه کجا؟ کت نظامی شو در آوردم و یک شندر بی پاگون وستاره تنش کردم جوانک مو دراز ی که با هم تر جمه می کنید ، در شان شماست ؟ کی؟ یک چشم بند چرم بستم ، رو یک چشمش یا همین زنجیری که بستین به دور مچ پایتان ! این شال نارنجی گل گل یک پای چوبی براش گذاشتم و عصا رو دادم زیر بغلش فکر کردین با شب شعر رفتن و جلوه گری ، شاعرید ! ......هه هه صدای لنگیدنش تق و تق توی اتاق می پیچید ،یک طوطی زپرتی رو گذاشتم رو شونه اش پر چم سیاه دزد های دریایی در باد می لرزید . ازلبه ی کشتی خم شد ه بود تا سیگار ی دود کنه فقط کافی بود ، هلش بدم ،همین کارم کردم . صدای جیغش می آمد کوسه ها بلا فاصله دورش رو گرفتن . باقی چایی مو سر کشیدم ، دفتر شعرم رو از کف اتاق برداشتم ، شالم رو سر کردم و زدم بیرون
|