www.AzitaGhahreman.com

 Swdeish اشعار عکس  نقاشی   تماس   نوشته ها  نقدآثار   کتابها   داستان     صفحه ی اول         

 

            آزیتا قهرمان

زنده باد ترجمه
 

رژینا دوست پر تغالی ام ترجمه ی شعر های خیام به فرانسه را خوانده است . می پرسد چرا آمریکا می خواهد به ایران حمله کند ؟ می گویم به همان دلیل ی که به کشور های دیگر حمله کرد . بعد برای آنکه خوش حالش کنم می گویم ترجمه ی شعر های پسوا و رمان هایی از ساراماگو را خوانده ام ....کمی مردد نگاهم می کند وبعد می فهمد چه کسانی را می گویم ... هردو نام را برایم بدرستی تلفظ می کند .با تعجب می پرسد در ایران مگر مردم کتاب می خوانند ؟ترجمه آزاد است ؟
بدرالدین حریری دوست ۴۸ساله لبنانی ام راه درازی روی روی زمین را دور زده تا به اینجا رسیده از بیروت تا دارلسلام و رودزیا و صحرا تا اشتوتگارت و.....انگشتر ی که نشان خانواده ی بزرگ حریری در بیروت را دارد نشانم می دهد . .......پیشدستی می کنم و به او می گویم عاشق فیروز ، خلیل جبران و قبانی هستم .ابروهایش را بالا میبرد و می گوید ایران ، حزب الله ، شیعه ....و با دهنش صدای رگبار مسلسل در می آورد .بعد آهسته می پرسد راست است مردان در ایران متعه می گیرند ؟ اصرار دارد عکس دختر ۱۸ ساله ی مر ا ببیند . عکس را می بیند، سوتی می کشد و می گوید ماما میا ....!!یاد گرفته ام بهترین باب شروع دوستی با آدم ها همین است انگار چیزی که روح آدم های مختلف را به هم وصل می کند هنر و ادبیات است + چهر ه های سیاسی ....گاهی بردن نام یک نویسنده یا کسی مثل فیدل کاسترو یا عبدالناصر ....به اندازه ی چند ماه رابطه تو را با یک آدم علایقش، شخصیت و فکرش آشنا میکند، اینکه چه میخواهد ؟ که بوده و چطور به جهان و انسان نگاه می کند ؟
نادژدا از روسیه، اوا از چک سوفیا از لهستان ، سیمی از هند ، خوزه از آرژانتین و نینی از کلمبیا ، آیومی از ژاپن و نیکول از مکزیک .....با همه رمز دوستی مان از همین طریق بوده .. با گفتن نام گوگول ، کافکا ،شیمبورسکا، تاگور،بورخس ، مارکز ، و میشیما ......وقتی می بینند نویسنده یا هنر مندی از کشورشان را میشناسم و خوانده ام اول خوشحال می شوند و بعد می پرسند؟ از کجا آمده ام ؟اسم ایران را که می برم همه یک سوال مشترک و تکراری دارند . آیا راست است که در ایران زن ها با پارچه ای سیاه روی سر و تنشان شان راه میروند و اگر کسی مشروب بخورد در خیابان شلاقش می زنند .؟
عکسی از جشن تولد دخترم با همه رفقایش در میهمانی در کیفم دارم دیگر یاد گرفته ام به جای توضیح عکس را نشان می دهم باور نمی کنند می گویند اینجا آمریکا است ....همه عکس هایی از زنان سیاهپوش و شلاق و این چیز ها را در تلویزیون دیده اند ......میپرسند چطور ممکن است ؟ سخت است به آنها بگویم ما قرن هاست برای داشتن یک زندگی دوگانه تمرین کرده ایم ..یمسون دوست سیاهپوستم از کنگو ، فرانسه را از زبان مادریش بهتر حرف می زند عاشق ادیت پیاف است ، بچه ها به او می گویند آلن دلون کنگو ..... از من خواهش می کند کنارش بنشینم تا با هم عکسی بگیریم . می خواهد عکس را برای مادرش که مدیر مدرسه ای در آنجاست بفرستد تا باور کند زن های ایرانی چه شکلی هستند و اینکه آنها نقاب ندارند دانشگاه می روند و می توانند با مردان هم صحبت شوند .....یاد کتاب های تن تن و میلو می افتم . به شوخی از یمسون می پرسم راستی در قبیله ی شما آدم ها را برای خوردن می جوشانند یا کباب می کنند ...جوابم را نمی دهد . می رود بیرون

 

 

 

 

 

بازگشت به فهرست داستانها

 INDEX