Azita Ghahreman

 Swdeish اشعار عکس  نقاشی   تماس   نوشته ها  نقدآثار   کتابها   داستان     صفحه ی اول         

آزيتا قهرمان

1-

آبي و سياه را   با هم   پوشيدي

پشت و رو     با درزهاي خار

و لخ كشيدي       دور تنم

چراغ آوردي

براي آيين هاي زوزه تا ته تاريكي

و مردي در ما سفرمي كرد

 در شن ها فرو مي شد

با كبوتران گيج   و   بيدهاي كج

 عبور او     در شيشه هاي قطار

غروب هاي دريده از گل برگ هاي لادن بود

او مثل لكه هاي عصر

روي سنگ ها      كوتاه افتاد

و مي پريد از دستهاي ما        در هرگز

اما نه چشمهايم را خوابيد

نه لب هايم را نوشت

نامم را نمي خواست حتي   بداند

برف ها كه مي آمدند          سهم باد مي شدي

پرنده اي بر سپيد بي منتها

قرمز پرهاي تو      پژمرده بود

 قلبت      شاخه شاخه     مي پوسيد

بس كه مرگ هايم      مي نشست در فراموشي

و زن   ژوليده   مي پرسيد

چشم انداز اين ابر        تا كجا ....

پيمودن     حروف وارونه

در آسمان پاشيده از ترس هاي توست

و مردي در ما سفرمي كرد

 چمدان هايش از زيادي شب       گم بودند

اين حاشيه از مسيرش          سرد مي گذشت

از روزهاي بد

زير پرچم هاي   پيشاني ات

جايي كه شعر مي سوخت

تا ناگهان تر       از پاييز چرخيدي

                         در برگ هاي افتادن

و نيم رخ سنگ پوشيدي

ما ويرانه هايت را     گذشته بوديم

و ديگري خيس     از كنار مويرگ هاي تو     مي دويد

تا دروازه جسدهايي كه با اندازه درد       طي مي شود

تيغ ها       گوشواره ها      و رد خون

اين شهر آمد     تا لب دندانه هاي ماه

دريا رسيد      نزديك    بالشت

چه خوب ديوانه آمدي و رفتي

مرا كشاندي     در تلاقي اين زن و انگشترش

كنار سبزهايي كه مبهوتند

  درختي توت       در پرت هاي مسافر

  آتش كمي        آرامش ملافه ها و خش خش كاغذ

پرنده اي كه تنها   براي دانه هاي برف مي خواند

اما در اواخر      اين شب

صداي تيرها كه مي آيد

به وسوسه پرچم ها      اين سو ... نيا

در اين جاده     ماه     تعطيل است .

 

 

خانه ای نداشتم

 زمین    صفحه ی بازی شد

با خط های تو به تو  

مثلثی با قله های کج     تا بریزد

با این اسب مرده

از هر سو می رفتی   گم بودم

خانه ای نداشتم

چمدانی با ایوان های بلند

چهار پیراهن و یک درخت

ریشه ای     تا بپیچد به روز قطبی

آسمانی     با زیپ های تنگ

 

  شهرهای تاشو 

طلسم ابری

یادگار ابروی سیاه دخترانه

در باران  تند

 

بعد به تماشا زانو زدی

ماه سوراخی در آسمان

تا هرجای گم شدن

مسیر شعرها را عوض کند

و خواب  را پشت و رو

 

تنها چشم  تو   مرگ را معطل نوشت

و گرنه

جانور       دست های مرا خورده بود

و خال های اردیبهشت

زخم را جدی نمی گرفت

هشت سالگی

به اندازه ی ترکه ی آلو

لاغر شده است

و تنهایی    منقار کوچکی دارد

از هرسو می آمدی

بازگشته بودم

گاهی عشق مرا می کشید

گاهی من عشق را به چنگ و دندان

 

و این اتاق می رود

با دیوانه ای در پشت شیشه ها

تا خندیدن را پهن تر کند

 

تابستان     با جلدی سفید   پوسیده

کتاب نیچه را فروخته ام

 کاسه ی قدیمی و قندان

وپیراهن بنفش در کمد   از سکه افتاده  بود                   

 

خانه ای نداشتم

و از درز این دویدن

سوزن با لا می جهید

تو دنباله ی ابر نبودی

و باد ادامه ی لوزی ها نمی شود

پایین تر از گودی خدا  پیدا نمی شوم   

روشن تر از کبوتری که زاییدم

و از من پرید

دهان و حشی ی زن را

حروف سیاه بالا می کشد

 

کوهی از کناره های ریخته

دندانه ای سپید در صدای علف

از لابلای این خطوط  آیا

مسیر باد     تا خانه ی تو می رسید...؟

 

 

 

قایقی که مرا آورد

 

پشت صورتی که شکل تو را دارد

اسم های قدیمی غیب می شود

خون  عکس های مچاله دارد

و  باد   پرنده ی مسی

انگار بیابان مرا از روی ژاکتم پوشیده باشد

 

برهنه نیستم

گاهی کلمات در سرفه هایم

و ماه کف آلود در لیوان   گم می شود

این سفر همیشه دور زبانم چرخید

و رگ هایم از مرگ     چیزی پنهان نکرد

برای کشیدن قدم هایی به خط ثلث

تابستان مرا اقرار کرده بود

این کرک  سبز مچاله   بر انگشت های یخ

موج به طرز زیبایی   شبیه  عشق می آمد

و پس می نشست

 

دلم برای قایقی که مرا آورد

گاهی تنگ می شود

و اینجا شاهدم   برابر پلک های زمستان

همین آسمان کهنه  است

 و چمدانی که  نیمرخ آبی ی مرا پنهان می کند.

 

 

 

اینجا یکشنبه گم می شود

 

  باد   حواشی دویدن را واضح تر می کند

نور  ایوان های مخفی دارد    

 

اینجا یکشنبه گم می شود

از پیراهنی که اختیار پریدن ندارد

از میان آنهمه سطح و خطوط و شمایل

تنها ابروهای باریک

       سرمشق کوتاهی نوشت

شب ها       بیداری اتاق     راه می رود

 

پشت خش خش های کاغذ

گیجی زنی را گرفته ام....

که دختر بچه را هی از آب می گیرد

و دوباره سر می خورد

تا پلک می زنی، باور می کنی....

 

 

 

زنی که آمد مرا بپوشد

 

حتی شبیه دریایی

با قایق های  پیر

زیباتر نشد زنی که آمد مرا بپوشد

ترس ها   در خطوط آبی لو می روند

 

از ما یکی می خواست

خود را به شعر بیاویزد

دومی منقار خونی تو را

در زخم چرخاند و رفت

ملال زاییدن را کند کرده بود

و خستگی 

روی دویدن دهان اسب می کشید

شراب  را چکیدم

و پاییز دیگری انگورها را نوشت

تمام روزهایی که پاره کرده ای

در حروف غایب فشارم می دهد

درد را لیسیده ای

و چشمان سیاه

 اعتنایی به زوزه ها  نداشت 

 

شعر    قدم  های آهسته ای  بود

از تقلید  پرنده در گودی زمین...

 

 

 

حالا  برهنه ام 

می خواستم  بگویی

تا رسوا شوم

 پوشیدی و  اندازه ات شدم کیپ

کت برای عصر های زمستان

ناخن برای دریدن نداشتم

چاقو و چتر

 

رفتی کلید بیاوری    

با  کلاه گیس و   همین کفش های زشت 

 ملکه ی تا بوت ها  عکسم را کشید

با مرگ هم خوابیده ام

زیر همین     باران

 می خواستی

 از شاخه های خیس، آبستن شوم ؟

 دزیدن بال مگس را تمرین کنم

هی دزدیدم

دستم  کج کج 

تمام  این چیزها  آدم را سنگین می کند

و کودکی همیشه  سوراخ است

 

  غرق می شویم

حالا  برهنه ام 

  کلماتی یادم  بده

برای مردی که با آتش دوید و

یا امام رضا   و نفرین ها  قاطی شدند

دنیا سوت کشید

وقت  را تمام کرده بود

 پشت  آخرین دیوار

درها     واقعا    بسته است

 

   

برهنه  یادم   بده

 دیگر فرقی نمی کند

کشف تو چیزی   را آسان کند

آسمان  روی جاده بیفتد

قفس  سینه سرخ  فراری را  پنهان کند 

 

برهنه ام  و.....

 

       لطفا

لااقل بگذار خفه شویم 

و این تن کبود  را بیخود   خط خط نکن

 

 

آب سیاه

 

شقایق ها اول آمدند و

 ملخ ها 

بعد وقت باد    

این تمام کودکی ی چشم های تو بود

پیش از آب سیاه و تیغ

 رشته های هزار مسجد

 از گل های دیوانه رد می شد

 

 اول شقایق ها رفته اند

بعد مادر بزرگ و

اتاق نمور شازده

عکس اوپنهایمر و پاتریس لومومبا

مبل قرمز  در حراجی ی الیاس

 

چارقدهای بته دار آبی    رد شدند

آکاردئون و پرچم های عزا

ترک ها    کردها  

عمو هایم   با عکس شان   ته قلیان

مادرم در صف اول نماز جمعه      پشتش به من

برادرم عضو ...

 

اول ملخ ها می آیند و بعد شقایق ها

نه

اول شقایق ها رفته بودند

 و ملخ ها .....

 

گودی چشم     از برف پر می شد

 دره های زمستان سفیداست                                             

 

بعد تیغ  و آب های سیاه .....

 

 

 

زمستان که بیاید

 

زمستان بیاید

  شکل خودم می شوم

 کتاب های دورت آتش گرفته اند

 یاسمن در خواب ها    آهو می دود

سر به کوه می زند 

کوه را  به سادگی بغل می کنم

درسینه  جا می شود 

 

دیدی ترسی نداشت

قواره ی سنگ ها 

 

 از افتادن   بالا  که می رویم

 دریا   اهلی تر می آید

سگ پشمالوی سفید

قلاده اش را گرفته ام

 

پس  مرا با کلمات نزن

شکنجه نده     

تنت را به صخره  نکش

تا شکل پلک  های خونی    بمیرم 

 

 زمستان     کوچه ای صاف

 انتهای همین خیابان  که  بپیچی

 وسال ها

 همین اسب سیاه  رم کرده اند

با  انگشتت  که بشمری

 

زمستان که بیاید

از هر   دو سو رفته ایم

یکی  مرا گم می کند

با آن یکی    پیدا می شوم 

اما  باید  نمی ترسیدی

 و می گفتی 

چرا به سینه ات  چاقو  فرو کرده ای

تا آدم ها  در آینه  فراری شوند .

 

 

 

تیک تاک

 

شکمت  را        باز  کن    

زخم دنده ها  را هوا  بده

بیابان را بگردان   بِکِش

هر چه گفته ای پس بگیر

بردار  تکه هایی   که از من  افتاده ای   

 

به خودت تف بینداز

به  نیمرخ کلاغ   روی دیوار

 

 در گلوی چیزها خودکشی  کن

بکُش مرا

با صدایی از دارکوب بالا تر

بکِش به   آهستکی ی مورچه روی تن

و تق تق پاشنه ها

 

این پله ی چندم است؟

 این مرد  چرا      تمام نمی شود ؟

هر ثانیه رگ بزن

بمیر  و   بلندم کن دوباره

بدو 

به  سمت شن هایی که دوستشان داری

به سمت  آونگ شاخه ها

و دهانت را بمال 

به       خالکوبی ی عقاب   سیاه

و انگور های  درشت بنفش

به نخ سبزی که پیچیده ای

دور خدا  که نریزد

و کمی خودت را به خواب   بزن     

لااقل  امشب را  فقط 

با من  نیا ...

 

 

اما اگر ببيني
اما اگر ببيني زير موهاي كوتاهم
موهاي بلندم را تا زانو
چيده چيده و قيچي
و زير آن با چادر سياه وناخن گلي

 خوني دويده تا قوزك پايم
 آنجا درختي ايستاده ام
بالاي آن درخت
پرنده اي كه مي لرزم در پرهاي خودم خيس
برهنه ببيني مرا اگر
پري آبي سبك بر سينه ام
و سنگ بر گلو


روي زانوانم خوابيده ام در سنگيني سايه ها
آسمان وارونه اي با پره هاي سبز
 شليك گلوله هاي آفتاب روي پيشاني
و نورهاي بريده خط خط
كه مي پيچد به دور خاك


آبي كه مي روم
در مشتها جمع كرده ام مرا
قطره قطره در اين دويدن به سوي تو مي ريزم
و صورت هاي زمين گم مي شود و پيدا
حيواني كه مي كند ريشه هاي باران
به كلمات تو مي كوبد
صداي دريا را


 بازواني دراز از گوا تا گوتبرگ
روي خراش ها مي گذارد تارتار ته نفس ها
نگاهت را كه غرق مي شوم
و گودي هاي روح را نشان تو مي دهم در باد
خط ها و نقطه ها جمله هاي تن كه نا تمام
ترسيده از هجوم عشق ات
مي سوزند
مرا اگر ببيني برهنه با كشتزار و كلاغ
و خستگي ، نمي توانم و نمي دانم برو
ندارم و بخوابم و نمي خواهم بيا
با هزار و يكشب و تاريخ جنون و يوحنا
با صرف فعل ماضي بودن
مستفبل منبت ها در اصفهان
عودهاي كلكته ، مناره هاي آبي و گنبد طلا
با صبح هايي كه ابرها چروك و قهوه سرد
با تلفن هاي مرده كاغذهاي باطله
با باد رفته ام فراموشم
و زيبايي را تف كرده ام
از بلاهت ترديد بيزار ، عاشق ديوانگي


حالا يكي محكم بگيردم
بر لبه اين ني ، ناي بلند سرد
كه پرتاپ مي شوم تا نيفتاده باشم
محكم بگيرد مرا تا بيفتم
بالا بياورم لخته هاي خودم را
از مرده هاي من خالي شوم
از قطارهايي كه هرگز نمي رسند
و خانه خانه كشتي هاي گمشده
و روياهايي از شن در اين ساعت هيولايي


پس كوتاه مرا در خودت  خلاصه
زيبا بخوان
نيمرخ ديو را نترس از نپوشيدن
در پيچكي كه شد پلكاني از تن
تاريكي ظريف پرده هاي پروانه
سمت برهنگي اينجا
بيايي اگر تا اتاق هايي كه نديده ام بي تو


 منتظرت بوديم
با كليدها ، گل هاي خشكيده و روبان هاي زرد
با دبورا، تامار، روت
فيزيا و سودابه ....
جريره و استر
از مرگ كمي از صورتم را پوشاندم
گاهي پاهايش را
شكم شان ، لب هايتان ، پستان هايمان ...
و هميشه نبود كمي بيشتر از آنچه بايد ، ما
و تب
در وسعتي كه ماه تيغ برنده اي بر آب
و تنهايي گودال گودال كشيد
در آسمانم شبت را
تا بيابا ن ما را در شعله ها باز مي شود
و پرنده هايي كه خوابيده بر شانه ات سرم
بيا نترس از انگشتهاي بريده ای   كه آورده ام
تا بچسباني مرا به دستانم
تا از تو شروع شوم خواهم رفت را    دوباره



آسمان كه چشمه مي شود

آسمان كه چشمه مي شود روي تنم پر
دستهايت را كه آبستن آينه
گنجشكهاي ديوانه ات ارديبهشت را مي سوزند
سبزها كه مي شود پاشيده
روي پيشاني ات لبم
برگ پرنده تر مي افتد
مي چرخد
مردن هاي صبح را در تن ماه
رقصيديم
تا بنفشه هاي خميده در صورت باد
تا آفتاب ساقه ها بر پلكان ابر
بر سپيدي ام رنگهايت را بريزان
با خطهاي بي قرار
كه اشباح را از دالان بوسه ها
از مرز باد مي برد تا خواب
خيس از دهان دريا دور
دير تا پيراهنم را بياوري
فرشته اي لب هاي مرا
بر چهره هاي خدا تمام كرده است.


INDEX